الشيخ محمد جواد الخراساني
35
ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى)
دست عباست بُريدند از پى يك مشك آب * تا ننوشند آب طفلان تو و نسوان تو خيمههايت را چرا آتش زدندى اهل كين * تا بسوزندى مگر يكسر سر و سامان تو نعش پاكت را چرا پامال كردند از ستور * نرم كردند استخوان سينهء سوزان تو ايضا فى هذا المعنى ايكه از عالم و آدم همه جسمند و تو جانى * جان عالم بفدايت كه تو جان دو جهانى همه كس دست طلب نزد خدا سوى تو آرد * كه توئى قبلهء حاجات و شفيع همگانى خدمتت فخر ملك گشته و جبريل برافراشت * بهر جنباندن مَهد تو مباهات عيانى بطفيل تو همه كون و مكان يافته هستى * تو بحجّت ز لئيمان طلبى آب رَوانى كوفيان قدر تو نشناخته ياريت نكردند * بلكه كشتند همه يار تو هَر پير و جوانى تو چه كردى كه لب تشنه بُريدند سَرَترا * شمر بيرحم دريغ از تو نمود آب روانى سر تو بر سَر نى رفت كه تا آيت حق را * همه ؟ ؟ ؟ و براى همه قرآن تو بخوانى خارجى خارجيت خواند و زدى بر دهن او * از سر نيزه به قرآن كه من اينم تو ندانى خصم تو خواست كند نور تو پنهان بتنورش * نور حق جلوه گر آيد بهمهجا و مكانى گر تنورست و درخت است و اگر طشت و اگر دير * همهجا رفته كه تا بر همه حق را برسانى پسر هند بزد بر لب تو چوب و ندانست * كه لب ناطق حق را نتوان بَست زمانى ايضا فى هذا المعنى گيرم حُسين سبط رسول خدا نبود * بابش على و مادرش خير النّساء نبود خوانده بد ميهمان و كسى خوانده ميهمان * لب تشنه كى كشد ز بر ابش جفا نبود جز كوفيان نكشته كسى تشن ميهمان * اين ظلم جز ز شيمهء قوم دغا نبود اندر عرب حميّت ناموس فطرت است * آل اميّه را ز حميّت چرا نبود پروردگان پردهء عصمت شترسوار * بُردند تا بشام بدانسان روا نبود يك جا شترسوارى و يك جا اسيروار * ايكاش بر سنان سر آن كشتهها نبود